سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )

664

تاريخ ايران ( فارسى )

برده سپاه متمرد و ياغى را از هم پاشيد . بهرام « 1 » خودش فرار كرد ، از همان راهى كه داريوش سوم از جلو اسكندر كبير فرار كرده بود . بالاخره به تركان پناهنده گرديد . از اين طرف خسرو فاتح با حشمت و جلال به طرف تيسفون پايتخت روانه شد . در آنجا متحدين خود را به عطايا و انعامات شاهانه نوازش فرموده مرخص نمود و دوباره بر تخت موروثى كه حالا با اين فتوحاتى كه كرده حق طلق او بود جلوس كرد . با اين حال هنوز مقامش خالى از خطر نبود ، چنان كه حس كرد كه مورد بىميلى رعاياى خود مىباشد ، تا اينحد كه ناچار از مريس امپراطور خواهش كرد يك دسته سپاه رومى مركب از هزار نفر براى گارد مخصوص او اعزام دارد . خسرو ( چون مظنون بقتل پدر بود ) در اين صدد افتاد كه تمام آنهائى را كه در قتل پدرش شركت داشتند مجازات كند تا مگر از اين راه نظر مردم را به طرف خود جلب و مقام خود را تحكيم نموده باشد . او در اين اقدام حتى از دو خال خودش كه تا چه اندازه مرهون خدمات آنها بوده است نگذشت ، بعلاوه يك خوش‌بختى ديگرى در اين ميانه به او رو نمود و آن اين بود تدبيرى كه براى قتل بهرام انديشيده بود در آن كاميابى حاصل نموده آن سردار خطرناك را كه بازگشت او بايران با قواى ترك در هرموقع احتمال ميرفت معدوم ساخت . جنك با روم 603 ميلادى در مدت سلطنت مريس مناسبات بين دربار قسطنطنيه با تيسفون خيلى روشن و مخصوصا روابط دوستانه بين آنها برقرار بوده است . در سال 602 ميلادى وقتى كه مريس به قتل رسيد خسرو تصميم گرفت كه به خونخواهى دوست و همدست محسن خودش برخاسته از آنهائيكه در قتل او شركت داشتند انتقام بكشد . اين خدمتى را كه او به عهده گرفت وسائل تسهيل آن فراهم شد ، به اين معنى كه نارسس فرمانده قشون رومى كه خسرو تخت و تاج خود را مرهون خدمات او ميدانست از شناسائى فكاس امپراطور جديد سر برتافته

--> ( 1 ) - يك حكايت شيرينى كه در اينجا نقل شده اين است كه بهرام در اثناء فرار به پيره‌زنى كه ويرا نمىشناخته است برخورده و او راجع بوضعيت صحبت مىكند ، پيره‌زن ميگويد كسى كه از خاندان سلطنت نيست بسلطنت برخيزد كاملا احمق است ( مؤلف ) .